ادبیات روانشناسی و توسعه فردی در قرن بیستم، وامدار اندیشمندانی است که فراتر از تئوریهای کلینیکی، روح انسان را در بستر رنج و معنا کاویدهاند. در میان این متفکران، ویکتور امیل فرانکل جایگاهی یگانه دارد. اگرچه اکثر مخاطبان، او را با شاهکار جاودانهاش «انسان در جستجوی معنا» میشناسند، اما کتاب «در آغوش کشیدن امید: درباره آزادی، مسئولیت و معنای زندگی» گوهری است که ابعاد فلسفی و وجودی نظریات او را با وضوحی کمنظیر بسط میدهد. این کتاب که مجموعهای از چهار نوشتار و سخنرانی مهم فرانکل بین سالهای ۱۹۴۶ تا ۱۹۸۴ است، نه تنها مکمل آثار پیشین اوست، بلکه به مثابه یک وصیتنامه فکری، به بنیادیترین پرسشهای انسان مدرن پاسخ میدهد: آیا مرگ و گذرا بودن زندگی، معنا را از بین میبرد؟ و چگونه میتوان در جهان پر از رنج، همچنان به زندگی «آری» گفت؟
کتاب «در آغوش کشیدن امید» با یک چالش اگزیستانسیال آغاز میشود که شاید جدیترین و ترسناکترین پرسش بشری باشد: اگر همه چیز گذراست، اگر زندگی محکوم به فناست و مرگ نقطهای قطعی در پایان خط است، آیا تلاش، عشق ورزیدن و زیستن اصلاً ارزشی دارد؟
در نگاه نخست، ناپایداری به عنوان سارق معنا جلوه میکند. اما فرانکل در این کتاب، با یک چرخش شناختی شگفتانگیز، استدلال میکند که مرگ و ناپایداری نه تنها معنا را از زندگی سلب نمیکنند، بلکه دقیقاً همان عواملی هستند که به زندگی معنا میبخشند.
پرسش اصلی کتاب این است: چگونه میتوان با وجود آگاهی از مرگ و رنج، مسئولانه زیست و امید را در آغوش کشید؟
پاسخ فرانکل در سراسر فصول کتاب حول محور مفهوم «مسئولیتپذیری» میچرخد. او معتقد است اگر زندگی ابدی بود و مرگی وجود نداشت، هیچ ضرورتی برای انجام هیچ کاری در «اکنون» وجود نداشت. میتوانستیم هر تصمیمی را به فردا، دهه بعد یا قرن بعد موکول کنیم. این «فناپذیری» و محدودیت زمانی است که هر لحظه را منحصربهفرد و تکرارناپذیر میکند. بنابراین، پاسخ فرانکل به این پرسش، دعوت به تغییر نگرش نسبت به «گذشته» است. او ما را فرامیخواند تا به جای اینکه به امکاناتِ از دست رفته در آینده بنگریم، به واقعیتهای تثبیت شده در گذشته نگاه کنیم.
در این کتاب، امید یک خوشبینی سادهلوحانه نیست؛ بلکه «امید» در قاموس فرانکل، کنشی فعالانه است که از دل پذیرش مسئولیت در قبال لحظه حال بیرون میآید.
درباره نویسنده
ویکتور امیل فرانکل (۱۹۰۵-۱۹۹۷)، عصبشناس و روانپزشک اتریشی، بنیانگذار مکتب سوم رواندرمانی وین، یعنی «لوگوتراپی» (معنادرمانی) است. در حالی که فروید بر «اراده معطوف به لذت» و آدلر بر «اراده معطوف به قدرت» تأکید داشتند، فرانکل محوریت روان انسان را «اراده معطوف به معنا» میدانست.
اغلب روایتها درباره فرانکل بر تجربه هولناک او در چهار اردوگاه کار اجباری نازیها (از جمله آشویتس و ترزینشتات) متمرکز است. اما همانطور که در مقدمه کتاب «در آغوش کشیدن امید» اشاره میشود، تقلیل دادن فرانکل به صرفاً یک «بازمانده هولوکاست» نادیده گرفتن نبوغ علمی اوست. دکتر توبیاس اش (Tobias Esch) در مقدمه کتاب توضیح میدهد که فرانکل نظریه لوگوتراپی را پیش از جنگ جهانی دوم تدوین کرده بود. تجربه اردوگاهها نه زایشگاه این نظریه، بلکه آزمونگاهی بیرحم برای اثبات صحت آن بود. فرانکل خود را یک «اثبات مفهوم») زنده میدانست؛ کسی که نشان داد حتی در غیرانسانیترین شرایط، انسان آزادی نهایی خود را برای انتخاب نگرش و یافتن معنا حفظ میکند.
نوه او، الکساندر وسلی-فرانکل، در پیشگفتار کتاب تصویری صمیمی از پدربزرگش ارائه میدهد: مردی شوخطبع، عاشق و بسیار منضبط که حتی در ۸۸ سالگی و با وجود بیماری قلبی، همچنان دغدغه انتقال پیام معنا به جهان را داشت. این تصویر انسانی، مکمل چهره علمی اوست و نشان میدهد که نظریات فرانکل صرفاً مفاهیمی انتزاعی در کتب دانشگاهی نبودند، بلکه در تار و پود زندگی شخصی او جاری بودند.

واکاوی فصول کتاب
کتاب «در آغوش کشیدن امید» در چهار فصل اصلی تنظیم شده است که هر کدام به جنبهای حیاتی از فلسفه وجودی فرانکل میپردازند. در ادامه، محتوای هر فصل را با تمرکز بر استدلالها و آموزههای کلیدی نویسنده تحلیل میکنیم.
فصل اول: معنا و مسئولیت در مواجهه با ناپایداری
این فصل که متن سخنرانی فرانکل در سال ۱۹۸۴ در اتریش است، شاید عمیقترین بخش کتاب باشد. فرانکل در اینجا به موضوع «غلبه بر ناپایداری» میپردازد. او سخن خود را با این گزاره آغاز میکند که زندگی انسان فرآیندی مداوم از «وداع» است. مرگ تنها نقطه پایانی نیست، بلکه ما در هر لحظه با گذشتن زمان، بخشی از زندگی را از دست میدهیم.
اما شاهکار فکری فرانکل در این فصل، مفهوم «خوشبینیِ گذشته» است. او استدلال میکند که انسانها معمولاً تنها «مزارع آفتزده» ناپایداری را میبینند و از «انبارهای پُر شده» گذشته غافلاند. فرانکل میگوید:
«بودن، امنترین نوعِ وجود داشتن است.»
زمانی که ما عملی را انجام میدهیم، عشقی را تجربه میکنیم یا رنجی را دلیرانه تحمل میکنیم، این واقعیتها به «گذشته» منتقل میشوند. در نگاه سطحی، گذشته جایی است که چیزها در آن گم میشوند؛ اما در نگاه فرانکل، گذشته جایی است که همه چیز در آن «محفوظ» میماند. هیچ قدرتی در جهان نمیتواند آنچه را که شما انجام دادهاید و در گذشته ثبت کردهاید، از بین ببرد.
فرانکل از استعاره «تقویم» استفاده میکند:
انسان بدبین مانند کسی است که هر روز با ترس و اندوه، برگی از تقویم دیواری خود میکند و با دیدن نازک شدن تقویم، دچار اضطراب میشود. اما انسان فعال و مسئولیتپذیر، هر برگی را که جدا میکند، دور نمیاندازد؛ بلکه پشت آن یادداشت میکند که در آن روز چه کرده، چه کسی را دوست داشته و چه معنایی آفریده است. او با غرور و شادی به این بایگانیِ پربار نگاه میکند و از پیری یا پایان یافتن تقویم هراسی ندارد، زیرا میداند که لحظات را «زندگی» کرده و آنها را در ابدیتِ گذشته نجات داده است.
بنابراین، فصل اول به ما میآموزد که مسئولیت ما در زندگی، تبدیل کردن «امکانات» گذرا به «واقعیات» ماندگار است. گذر زمان ترسناک نیست، اگر ما در حال پر کردن انبارهای گذشته با اعمال معنادار باشیم.
فصل دوم: راههای یافتن معنا
پس از آنکه فرانکل ثابت کرد که ناپایداری مانع معنا نیست، در فصل دوم به سراغ روشهای عملی کشف معنا میرود. در این بخش، او دستهبندی کلاسیک خود از «ارزشهای سهگانه» را شرح میدهد که مسیرهای اصلی رسیدن به معنا در زندگی هستند:
۱. ارزشهای خلاقانه (Creative Values):
این ملموسترین راه یافتن معناست. انسان با خلق کردن چیزی در جهان، به زندگی معنا میدهد. این خلق کردن میتواند انجام یک کار حرفهای، نوشتن یک کتاب، پرورش یک فرزند یا حتی پختن یک غذا باشد. آنچه اهمیت دارد این است که انسان چیزی از خود به جهان اضافه کند که پیش از او وجود نداشته است.
۲. ارزشهای تجربی (Experiential Values):
فرانکل تأکید میکند که معنا تنها در «عمل کردن» نیست، بلکه در «دریافت کردن» نیز نهفته است. ما میتوانیم با تجربه کردن زیبایی، حقیقت، نیکی و یا با درک یک انسان دیگر در منحصربهفرد بودنش (یعنی عشق ورزیدن)، معنا را بیابیم.
او عشق را تنها راهی میداند که میتوان به اعماق وجودی یک انسان دیگر نفوذ کرد. عشق باعث میشود ما پتانسیلهای نهفته در معشوق را ببینیم و او را یاری کنیم تا آن پتانسیلها را محقق کند. بنابراین، عشق در نگاه فرانکل یک احساس صرف نیست، بلکه یک ابزار شناختی برای درک ذات هستی است.
۳. ارزشهای نگرشی (Attitudinal Values):
این بخش، نقطه اوج لوگوتراپی و شاید مهمترین پیام کتاب برای زمانهای بحران است. فرانکل میپرسد: اگر انسان ناتوان از کار باشد (ناتوانی در ارزش خلاقانه) و محروم از لذت و عشق (ناتوانی در ارزش تجربی)، آیا زندگی او بیمعناست؟
پاسخ او قاطعانه «خیر» است. زمانی که انسان با رنجی اجتنابناپذیر (مانند بیماری لاعلاج یا فقدان عزیزان) روبرو میشود، فرصتی برای تحقق بالاترین ارزشها پیدا میکند: «تغییر خود وقتی نمیتوانیم شرایط را تغییر دهیم.»
نحوه برخورد ما با رنج، موضعی که در برابر سرنوشت اجتنابناپذیر میگیریم، آخرین و باشکوهترین فرصت برای معنابخشی به زندگی است. این فصل به خواننده میآموزد که معنای زندگی مشروط به موفقیت یا خوشبختی نیست، بلکه «نامشروط» است و تا آخرین لحظه حیات و آخرین نفس، امکان تحقق دارد.
فصل سوم: بحران معنا و روح زمانه
در این فصل، فرانکل نگاه خود را از فرد به جامعه معطوف میکند و آسیبشناسی دوران مدرن را ارائه میدهد. او اصطلاح «نروز جمعی»را به کار میبرد تا وضعیت روانی انسان معاصر را توصیف کند.
فرانکل ریشه بسیاری از مشکلات روانی و اجتماعی (مانند اعتیاد، افسردگی و پرخاشگری) را نه در عقدههای جنسی (آنطور که فروید میگفت) یا احساس حقارت (آنطور که آدلر میگفت)، بلکه در «خلاء وجودی» میداند. او توضیح میدهد که انسان مدرن دو راهنمای اصلی رفتار خود را از دست داده است:
- غریزه: که به حیوانات میگوید چه «باید» بکنند.
- سنت: که به انسانهای پیشین میگفت چه «باید» انجام دهند.
با از دست رفتن این دو، انسان مدرن اغلب نمیداند واقعاً چه میخواهد. این سردرگمی منجر به دو واکنش خطرناک میشود که فرانکل در این فصل هشدار میدهد:
- همرنگ جماعت شدن: انجام کاری که دیگران انجام میدهند.
- توتالیتاریسم : انجام کاری که دیگران از ما میخواهند.
کتاب در این فصل استدلال میکند که جامعه امروزی با ارائه رفاه مادی، سعی در پوشاندن این خلاء دارد، اما رفاه بدون معنا تنها به پوچی بیشتر دامن میزند. فرانکل نقد تندی به نیهیلیسم (پوچگرایی) وارد میکند و معتقد است که رواندرمانی نباید تنها مکانیسمی برای تطبیق فرد با جامعه باشد، بلکه باید شهامت فرد را برای یافتن معنای منحصربهفرد خود بیدار کند.
فصل چهارم: آزادی و مسئولیت
فصل پایانی کتاب، جمعبندی قدرتمندی از رابطه دیالکتیکی بین آزادی و مسئولیت است. فرانکل در اینجا یکی از مشهورترین استعارههای خود را به کار میبرد:
«آزادی تنها نیمی از حقیقت است. آزادی جنبه منفی پدیده است و مسئولیت جنبه مثبت آن. آزادی بدون مسئولیت در معرض خطر تبدیل شدن به خودکامگی است. به همین دلیل است که من توصیه میکنم مجسمه آزادی در ساحل شرقی ایالات متحده، با یک مجسمه مسئولیت در ساحل غربی تکمیل شود.»
در این فصل، نویسنده تبیین میکند که انسان از شرایط (بیولوژیکی، روانی و اجتماعی) آزاد نیست، بلکه آزادیِ او در «اتخاذ موضع» در برابر این شرایط است. انسان موجودی نیست که صرفاً توسط ژنها یا محیط «شرطی» شده باشد؛ انسان «مشروط» است اما «تعیینشده» نیست. او همواره این آزادی را دارد که تصمیم بگیرد آیا تسلیم شرایط شود یا بر آنها غلبه کند.
اما این آزادی، بار سنگین مسئولیت را به همراه دارد. فرانکل تأکید میکند که معنای زندگی چیزی نیست که ما از زندگی بپرسیم؛ بلکه این زندگی است که در هر لحظه از ما سوال میپرسد و ما باید با «عمل صحیح» و «رفتار مسئولانه» به آن پاسخ دهیم. واژه Responsibility (مسئولیت) در اینجا به معنای واقعی کلمه یعنی Response-ability (توانایی پاسخ دادن).
فرانکل در این فصل به نقد جبرگرایی میپردازد و هشدار میدهد که دیدگاههایی که انسان را صرفاً ماشین یا محصول محیط میدانند، خطرناکاند زیرا پتانسیل انسانیتزدایی را دارند. او یادآوری میکند که در اتاقهای گاز، هم کسانی بودند که مانند حیوان رفتار میکردند و هم کسانی که مانند قدیسین رفتار میکردند. هر دو انسان بودند و هر دو در شرایط یکسان قرار داشتند، اما انتخاب نهایی با خود فرد بود.
جمعبندی: چرا خواندن این کتاب ضروری است؟
کتاب «در آغوش کشیدن امید»، فراتر از یک متن روانشناختی، یک اثر فلسفی و اخلاقی است که خواننده را به بازنگری در رابطه خود با زمان، مرگ و زندگی دعوت میکند.
«در آغوش کشیدن امید» کتابی است برای تمام کسانی که میخواهند فراتر از «زنده بودن»، «زندگی کنند». این کتاب به ما یادآوری میکند که انسان بودن به معنای مسئول بودن است و تنها با پذیرش مسئولیتِ لحظه اکنون است که میتوانیم از زندان ناپایداری رها شویم و به جاودانگیِ معنا دست یابیم. خواندن این اثر، تمرینی ذهنی برای تقویت عضلههای معنوی ماست تا بتوانیم در برابر طوفانهای اجتنابناپذیر زندگی، ایستاده و امیدوار باقی بمانیم.


