نویسندگان: لورا ون درنوت لیپسکی و کانی بورک
مقدمه
در ادبیات کلاسیک و فلسفی، همواره تنشی میان مشاهدهگر بودن و فاعل بودن وجود داشته است. ای. بی. وایت (E. B. White)، جستارنویس برجسته، این کشمکش درونی را به زیبایی در مورد هنری دیوید ثورو توصیف میکند و مینویسد که او همواره میان دو نیروی قدرتمند و متضاد در تنش بودد: «میل به لذت بردن از دنیا و اشتیاق برای اصلاح کردن دنیا.» وایت در ادامه میگوید که این دوگانگی، برنامهریزی برای آغاز روز را بسیار دشوار میکند.
کتاب “مدیریت تروما: راهنمای روزانه برای مراقبت از خود” (Trauma Stewardship) دقیقاً در همین نقطه تلاقی متولد شده است. این کتاب برای کسانی نوشته شده است که آگاهانه انتخاب کردهاند در سمت «اصلاح دنیا» بایستند. کسانی که شغل، رسالت یا فعالیتهای داوطلبانهشان آنها را در معرض مستقیم درد، رنج، بحران، تروما و سختیهای انسانهای دیگر یا سیاره زمین قرار میدهد.
لورا ون درنوت لیپسکی، نویسنده کتاب، بحث را با استعارهای قدرتمند از «صخره بیداری» آغاز میکند. او داستان سفری به جزیره آنتیگوا در دریای کارائیب را روایت میکند. جایی که او بر لبه صخرهای ایستاده بود که مشرف به دریایی با آبی فیروزهای خیرهکننده بود. در حالی که اطرافیانش غرق در تحسین زیبایی طبیعی و عظمت منظره بودند، ذهن لورا که سالها در بخش اورژانس و مراکز بحران کار کرده بود ناخودآگاه مسیری تاریک را طی میکرد. او به جای لذت بردن از منظره، در حال محاسبه احتمال مرگ در صورت سقوط، شیب صخرهها و زاویه برخورد بدن با سنگها بود. او در آن لحظه دریافت که چشمانش دیگر دنیا را آنگونه که هست نمیبینند؛ بلکه آن را از فیلتر «تروما» و «خطر» مشاهده میکنند.
شاید تصور شود مفهوم “مدیریت تروما” مختص درمانگران است، اما در لایههای عمیق کوچینگ نیز ما با روایتهای سنگین مراجع روبرو میشویم. برای حفظ “حضور کامل” و جلوگیری از لغزیدن به نقش “ناجی”، یک کوچ نیازمند ظرفیت درونی بالایی است. مطالعهی Trauma Stewardship یک ضرورت حرفهای برای پایداری در این شغل است؛ زیرا به ما میآموزد چگونه بدون آنکه در رنج مراجع غرق شویم یا دچار فرسایش شغلی گردیم، فضایی امن و همدلانه را میزبانی کنیم.
این کتاب دعوتی است برای بازپسگیری قدرتِ لذت بردن از جهان، بدون دست کشیدن از مسئولیت اصلاح آن. این اثر یک راهنمای گامبهگام برای کسانی است که میخواهند بدانند چگونه میتوانند باری سنگین را حمل کنند، بدون اینکه زیر فشار آن له شوند یا خودشان به بخشی از مشکل تبدیل گردند.

معرفی نویسندگان
لورا ون درنوت لیپسکی (Laura van Dernoot Lipsky)
لورا ون درنوت لیپسکی، نویسنده اصلی کتاب و بنیانگذار «موسسه مدیریت تروما» (Trauma Stewardship Institute)، پیشگامی در حوزه آگاهی از تروما است. او بیش از سه دهه از عمر خود را در خط مقدم کار با رنجهای بشری سپری کرده است. تجربه او طیف وسیع و متنوعی را شامل میشود: از کار در اتاقهای اورژانس (ER) شلوغ و پرفشار، مداخله در بحرانهای تجاوز جنسی و خشونت خانگی، تا فعالیت در زندانها و کار با بازماندگان بلایای طبیعی.
لورا کتاب را با لحنی بسیار شخصی و صادقانه مینویسد. او اعتراف میکند که چگونه پس از سالها کار فداکارانه، متوجه شد که خشم، بدبینی و ناامیدی در وجودش رخنه کرده است. او این کتاب را نوشت تا نقشهای را که خودش برای بازگشت به سلامت نیاز داشت، برای دیگران ترسیم کند.
کانی برک (Connie Burk)
کانی برک، که در نگارش و بسط مفاهیم کتاب با لورا همکاری داشته است، مدیری برجسته در حوزه خدمات اجتماعی است. او سالها مدیریت پروژه شبکه شمال غربی (NW Network) در سیاتل را بر عهده داشته که بر حمایت از بازماندگان خشونت در جوامع دگرباش تمرکز دارد. حضور کانی در این پروژه باعث شد تا کتاب از سطح روانشناسی فردی فراتر رفته و لایههای پیچیده ظلم سیستماتیک، عدالت اجتماعی و تأثیر ساختارهای قدرت بر سلامت روان کارکنان را نیز در بر بگیرد. او به خواننده کمک میکند تا درک کند که تروما در خلاء رخ نمیدهد و زمینه اجتماعی نقش مهمی در آن ایفا میکند.
بخش اول: درک مدیریت تروما
در این بخش، نویسندگان زیربنای نظری و فلسفی کتاب را بنا میکنند و تعاریف رایج در مورد خستگی و فرسودگی را به چالش میکشند.
فصل اول: چشماندازی نو برای کار جمعی ما
کتاب با رد کردن واژگان مرسومی که بار منفی یا انفعالی دارند آغاز میشود. اصطلاحاتی مانند «فرسودگی» یا «خستگی شفقت» اغلب این حس را القا میکنند که فردِ یاریرسان «تمام شده» یا «شکسته» است. در مقابل، لیپسکی مفهوم “Trauma Stewardship” (امانتداری یا مدیریت تروما) را معرفی میکند.

فصل اول: مدیریت تروما چیست؟
در زبان انگلیسی، “Steward” کسی است که مسئولیت نگهداری از چیزی ارزشمند را بر عهده دارد که لزوماً متعلق به خود او نیست. لیپسکی توضیح میدهد که وقتی ما در مشاغل یاریرسان هستیم، ما با داستانهای دردناک، اسرار، ترسها و امیدهای انسانها مواجه میشویم. اینها امانتهایی هستند که به ما سپرده شدهاند.
مدیریت تروما به معنای تمرین روزانهای است که در آن ما یاد میگیریم چگونه از این امانتها نگهداری کنیم، به رنج احترام بگذاریم، و در عین حال اجازه ندهیم که این رنجها به درون ما نفوذ کرده و هویت ما را تسخیر کنند. هدف این فصل، تغییر نگاه از «قربانیِ شغل بودن» به «ناظر و نگهبان آگاه بودن» است. نویسنده تأکید میکند که ما نمیتوانیم جلوی رنج را بگیریم، اما میتوانیم نحوه رابطه خود با آن را انتخاب کنیم.
فصل دوم: سه سطح مدیریت تروما
نویسندگان استدلال میکنند که پرداختن به تروما تنها یک مسئله شخصی نیست و نمیتوان آن را فقط با تکنیکهای فردی (مثل یوگا یا مدیتیشن) حل کرد. برای ایجاد تغییر پایدار، باید به سه سطح متصل به هم توجه کنیم:
- سطح شخصی (Personal): این سطح به تاریخچه زندگی، زخمهای التیامنیافته و مکانیزمهای روانی خود فرد مربوط میشود. چرا ما این شغل را انتخاب کردیم؟ چه چیزی در گذشته ما باعث شده که بخواهیم دیگران را نجات دهیم؟
- سطح سازمانی (Organizational): فرهنگ سازمانی نقش حیاتی دارد. آیا در محل کار، استراحت کردن نشانه ضعف است؟ آیا فرهنگ «شهادتطلبی» و کار تا حد مرگ تشویق میشود؟ لیپسکی توضیح میدهد که بسیاری از سازمانهای یاریرسان، خودشان ساختارهای تروماتیک دارند و ناخواسته کارکنان را بیمار میکنند.
- سطح اجتماعی (Societal): این سطح به نیروهای کلان مانند نژادپرستی، فقر، تبعیض جنسیتی و تخریب محیط زیست اشاره دارد. ما نمیتوانیم تأثیر این نیروها را بر روان خود و مراجعانمان نادیده بگیریم. مدیریت تروما نیازمند درک این است که رنج مراجع اغلب ریشه در بیعدالتیهای سیستماتیک دارد.
بخش دوم: نقشهبرداری از واکنش ما به تروما
این بخش شاید مهمترین و کاربردیترین قسمت کتاب برای تشخیص وضعیت موجود باشد. نویسنده آینهای را در برابر خواننده قرار میدهد تا تغییرات تدریجی و پنهانی را که در اثر کار با تروما ایجاد شده، شناسایی کند.
فصل سوم: واکنش به مواجهه با تروما چیست؟
لورا ون درنوت لیپسکی توضیح میدهد که «واکنش به مواجهه با تروما» زمانی رخ میدهد که جهانبینی ما تحت تأثیر شنیدن و دیدن مداوم رنج تغییر میکند. این یک تغییر بیولوژیکی و روانی است. سیستم عصبی ما یاد میگیرد که همیشه در حالت آمادهباش باشد.
او توضیح میدهد که این واکنش لزوماً بد نیست؛ در ابتدا یک مکانیزم بقاست. اما زمانی که این حالت دائمی شود، ما دیگر قادر به درک واقعیت نیستیم. ما همه چیز را تهدیدآمیز میبینیم، یا برعکس، کاملاً بیحس میشویم. این فصل به خواننده کمک میکند تا بفهمد که احساسات عجیب یا رفتارهای تغییریافتهاش، نشانه ضعف نیستند، بلکه پیامد طبیعی کار در شرایط دشوار هستند.
فصل چهارم: ۱۶ نشانه هشدار دهنده
در این فصل مفصل، نویسنده ۱۶ نشانه مشخص را معرفی میکند که نشان میدهد فرد در حال غرق شدن در ترومای ثانویه است. شناخت دقیق این نشانهها برای پیشگیری حیاتی است:
- احساس ناتوانی وناامیدی: باور به اینکه هیچ تغییری امکانپذیر نیست و تلاشهای ما بیهوده است.
- احساس اینکه هرگز نمیتوان به اندازه کافی کار کرد: یک حس درونی که میگوید همیشه باید بیشتر، سریعتر و طولانیتر کار کرد و هیچ نقطهی پایانی وجود ندارد.
- گوشبهزنگی افراطی: حالتی که در آن تمام انرژی صرف اسکن کردن محیط برای خطرات احتمالی میشود. فرد نمیتواند آرام بگیرد و همیشه منتظر فاجعه بعدی است.
- کاهش خلاقیت: وقتی ذهن درگیر بقا است، خلاقیت اولین چیزی است که قربانی میشود. راهحلهای نو به ذهن نمیرسند و همه چیز تکراری به نظر میرسد.
- ناتوانی در پذیرش پیچیدگی: تمایل به سیاه و سفید دیدن دنیا. تقسیم آدمها به “خوب” و “بد”. ناتوانی در تحمل ابهام.
- کوچکنمایی: بیاهمیت جلوه دادن مشکلات خود (“در برابر درد مراجعان من، خستگی من چیزی نیست”) یا بیحس شدن نسبت به مشکلات دیگران.
- خستگی مزمن و بیماریهای جسمی: بدن شروع به فریاد زدن میکند. سردردهای مداوم، مشکلات گوارشی، و خستگی که با خواب برطرف نمیشود.
- ناتوانی در گوش دادن / اجتناب عامدانه: فرد دیگر توان شنیدن داستانهای جدید را ندارد. از تماسهای تلفنی فرار میکند یا در جلسات حضور ذهنی ندارد.
- لحظات گسستگی: قطع ارتباط با واقعیت. انجام کارها به صورت رباتیک بدون اینکه بدانیم چگونه زمان گذشته است.
- احساس قربانی بودن / حس تعقیب شدن: باور به اینکه دیگران قدر زحمات ما را نمیدانند یا عمداً میخواهند کار ما را خراب کنند.
- احساس گناه: گناه از اینکه خودمان سالم هستیم، خانهای امن داریم یا میتوانیم تفریح کنیم، در حالی که دیگران رنج میکشند.
- ترس: ترسی فراگیر که بر تصمیمگیریها سایه میاندازد. نگرانی مداوم برای امنیت عزیزان.
- خشم و بدبینی: استفاده از بدبینی و تمسخر به عنوان یک سپر دفاعی. خشمهای ناگهانی نسبت به همکاران یا خانواده.
- ناتوانی در همدلی / کرختی : خطرناکترین مرحله برای یاریرسانان. وقتی دیگر نمیتوانیم احساسات دیگران را درک کنیم یا با آنها ارتباط بگیریم.
- اعتیادها : پناه بردن به غذا، کار، الکل، مواد مخدر، یا حتی ورزش افراطی برای فرار از احساسات درونی.
- خودبزرگبینی: باور به اینکه کار ما محور جهان است و اگر ما نباشیم، همه چیز فرو میپاشد. این حس کاذب اهمیت، اغلب پوششی برای احساس ناتوانی عمیق است.
بخش سوم: ایجاد تغییر از درون به بیرون
پس از شناسایی علائم، کتاب وارد فاز راهکارهای بنیادین میشود. این بخش بر تغییر جهتگیری درونی تمرکز دارد.
فصل پنجم: راههای نو برای پیمایش
لیپسکی در این فصل مفهوم «قصد و نیت» را مطرح میکند. او میگوید بسیاری از ما بدون اینکه آگاه باشیم، با «موتور ترس» یا «موتور گناه» کار میکنیم. این فصل خواننده را دعوت میکند تا منبع سوخت خود را تغییر دهد.
به جای اینکه سعی کنیم دنیای بیرون را کنترل کنیم (که غیرممکن است)، باید بر «کانون کنترل درونی» خود تمرکز کنیم. نویسنده توضیح میدهد که تغییر پایدار از بیرون شروع نمیشود؛ بلکه با تغییر نحوه پاسخگویی سیستم عصبی و ذهنی ما به رویدادها آغاز میگردد. او از خواننده میخواهد که نقش «منجی» را رها کرده و به نقش «همراه آگاه» بازگردد.
فصل ششم: آمدن به لحظه حال
این فصل قلب تپنده کتاب است. نویسنده با استفاده از دانش فیزیولوژی مغز و خرد کهن، توضیح میدهد که تروما ما را یا در گذشته حبس میکند یا به آینده پرتاب میکند. تنها جایی که ما قدرت داریم، «لحظه حال» است.
او تکنیکهایی برای تنفس آگاهانه و ذهنآگاهی ارائه میدهد، نه به عنوان یک فعالیت فانتزی، بلکه به عنوان یک ضرورت بیولوژیکی. وقتی ما به لحظه حال برمیگردیم، سیستم عصبی پاراسمپاتیک فعال شده و بدن از حالت «جنگ و گریز» خارج میشود. لیپسکی تأکید میکند که بدون حضور در لحظه حال، مدیریت تروما غیرممکن است.
بخش چهارم: یافتن مسیر به سوی مدیریت تروما
در این بخش پایانی، نویسندگان یک چارچوب عملیاتی و ساختاریافته را برای خودمراقبتی ارائه میدهند که از استعاره «چرخ درمان» و چهار جهت جغرافیایی به علاوه مرکز الهام گرفته شده است.
فصل هفتم: دنبال کردن پنج جهت
این فصل به عنوان دروازه ورود به بخش عملیاتی کتاب عمل میکند. نویسندگان تأکید میکنند که مدیریت تروما یک مقصد ثابت نیست که یکبار به آن برسیم و تمام شود؛ بلکه یک فرآیند ناوبری مداوم است. لیپسکی توضیح میدهد که وقتی ما در میان طوفان رنج و تروما گم شدهایم، به یک قطبنما نیاز داریم. چارچوب «پنج جهت» (شمال، شرق، جنوب، غرب و مرکز) به عنوان یک ابزار جامع برای جهتیابی روزانه معرفی میشود.
در این فصل، مفهوم «تمرین روزانه» برجسته میشود. همانطور که ورزشکاران برای حفظ آمادگی جسمانی تمرین میکنند، کسانی که با تروما کار میکنند نیز باید تمرینات ذهنی و روحی خاصی داشته باشند. نویسندگان هشدار میدهند که تلاش برای انجام تغییرات بزرگ و ناگهانی اغلب با شکست مواجه میشود. در عوض، آنها رویکردی دایرهای و تدریجی را پیشنهاد میکنند که تمام ابعاد وجودی انسان جسم، ذهن، احساسات و روح را در بر میگیرد. این فصل دعوتی است برای اینکه به جای واکنش نشان دادن کورکورانه به بحرانها، مکث کنیم و موقعیت خود را روی این نقشه پیدا کنیم.
فصل هشتم: شــمال • ایجاد فضا برای پرسشگری
جهت شمال نماد «چرایی» و خرد است.
در این فصل، نویسنده ما را به چالش میکشد تا انگیزههای پنهان خود را بررسی کنیم. پرسشهایی مثل:
- «چرا من این کار را انجام میدهم؟»
- «آیا من برای فرار از دردهای خودم به دردهای دیگران میپردازم؟»
- «قصد من در این لحظه چیست؟»
یسنده توضیح میدهد که بدون پرسشگری مداوم، ما در خطر «خودبزرگبینی» یا «ایفای نقش قربانی» قرار میگیریم. پرسشگری به ما کمک میکند تا توهمات خود را کنار بزنیم. برای مثال، اگر فکر میکنیم “بدون من همهچیز خراب میشود”، جهت شمال ما را وادار میکند تا این باور را زیر سوال ببریم. این فصل همچنین بر اهمیت سکوت تأکید دارد؛ زیرا تنها در سکوت و توقف است که میتوان صدای پاسخهای صادقانه درونی را شنید. هدف نهایی این جهت، تبدیل شدن از یک “ناجی وسواسی” به یک “همراه آگاه” است که انگیزههایش شفاف و سالم هستند.
فصل نهم: شــرق • انتخاب کانون توجه
جهت شرق نماد طلوع و آغاز است.
جهت شرق نماد طلوع خورشید، آتش، و بینش نو است. محوریترین مفهوم این فصل، قدرت «انتخاب» در نحوه نگاه کردن به جهان است. لیپسکی با استفاده از استعارهای زیبا از «موجسواری»، توضیح میدهد که اقیانوس زندگی امواج خود را میفرستد و ما هیچ کنترلی بر شکل، اندازه یا زمان آمدن آنها نداریم (همانطور که کنترلی بر وقوع تروما در جهان نداریم). اما قدرت ما در این است که انتخاب کنیم روی کدام موج تمرکز کنیم و سوار آن شویم.
این فصل به مفهوم «برنامه جایگزین» (Plan B) نیز میپردازد. نویسنده معتقد است وقتی احساس میکنیم در شغل یا موقعیت خود “گیر افتادهایم”، سطح استرس ما چند برابر میشود. درک اینکه ما همواره گزینههایی داریم (حتی اگر نخواهیم فعلاً آنها را انتخاب کنیم)، حس آزادی را به ما باز میگرداند. تمرکز جهت شرق بر این است که ما ضمن دیدن دردها، آگاهانه انتخاب کنیم که زیباییها، تابآوریها و موفقیتهای کوچک را نیز ببینیم. این “تغییر کانون توجه”، انکار واقعیت نیست، بلکه استراتژی بقا برای حفظ امید و انرژی است.
فصل دهم: جـنوب • ساختن شفقت و جامعه
جهت جنوب نماد گرما و ارتباطات انسانی است.
لیپسکی در این فصل به یکی از بزرگترین دشمنان سلامت روان در کارهای سخت حمله میکند: انزوا. او توضیح میدهد که تروما ذاتاً جداکننده است و باعث میشود احساس کنیم هیچکس دیگری نمیتواند بار ما را درک کند. راهکار این فصل، ساختن فعالانه «میکرو-فرهنگهای» حمایتی در محیط کار و زندگی است؛ فضاهایی که در آنها میتوانیم حقیقت را بدون ترس از قضاوت بیان کنیم.
بخش مهم دیگری از این فصل به «شفقت با خود» اختصاص دارد. نویسنده اشاره میکند که یاریرسانان اغلب با مراجعان خود بسیار مهربانند، اما با خودشان مثل یک دیکتاتور بیرحم رفتار میکنند. او استدلال میکند که ما نمیتوانیم آنچه را که خودمان نداریم، به دیگران ببخشیم. اگر مخزن شفقت درونی ما خالی باشد، همدلی ما با دیگران مصنوعی و شکننده خواهد بود. این فصل تمریناتی را ارائه میدهد تا یاد بگیریم با همان نرمی و مراقبتی که با یک حیوان زخمی یا یک کودک رنجدیده برخورد میکنیم، با دردها و خستگیهای خودمان مواجه شویم.
فصل یازدهم: غــرب • یافتن تعادل
جهت غرب نماد غروب و استراحت است.
این فصل به شدت بر مفهوم «ریتم طبیعی» تأکید دارد. لیپسکی یادآوری میکند که در طبیعت، هیچ موجودی ۲۴ ساعته و در تمام فصول سال شکوفا نیست و میوه نمیدهد. اما فرهنگ کاری مدرن (بهویژه در حوزههای انسانی) از ما انتظار دارد که ماشینهایی خستگیناپذیر باشیم. جهت غرب به ما یاد میدهد که استراحت کردن، ضعف نیست؛ بلکه بخشی ضروری از فرآیند کار است.
نویسنده در اینجا به موضوع حیاتی «مرزگذاری» میپردازد. یافتن تعادل به معنای دانستن این است که چه زمانی باید بگوییم “نه”. این فصل توضیح میدهد که تعادل یک وضعیت ایستادن ثابت نیست، بلکه حرکتی پویاست—مثل دوچرخهسواری که مدام نیاز به تنظیم وزن دارد. لیپسکی ما را تشویق میکند تا فعالیتهایی را که هیچ ربطی به “نجات دنیا” ندارند و صرفاً برای لذت، بازی و تجدید قوا هستند، در برنامه خود بگنجانیم. پذیرش پایانها، سوگواری برای آنچه از دست رفته و اجازه دادن به بدن برای خواب و بازیابی، درسهای کلیدی جهت غرب هستند.
فصل دوازدهم: جهت پنجم • تمرین روزانه مرکزیت یافتن
جهت پنجم، مرکز دایره و خودِ ماست.
جهت پنجم، مرکز دایره است؛ جایی که تمام چهار جهت دیگر به هم میرسند و یکپارچه میشوند. این فصل درباره «خودِ هسته» و اتصال به منبع درونی آرامش است. لیپسکی توضیح میدهد که در طوفانهای سهمگین کاری و عاطفی، ما نیاز به لنگری داریم که ما را در جای خود نگه دارد. جهت پنجم، تمرینِ بودن در لحظه حال و اتصال به بدن فیزیکی است، تا ذهن نتواند ما را به گذشتههای دردناک یا آیندههای ترسناک ببرد.
این فصل تمام مفاهیم کتاب را به یک «تمرین روزانه» تبدیل میکند. نویسنده تأکید میکند که مدیریت تروما مثل غذا خوردن یا مسواک زدن است؛ نمیتوانید بگویید “من پارسال این کار را انجام دادم و کافی است”. ما هر روز در معرض فرسایش هستیم، پس هر روز نیاز به بازسازی داریم. تمرینات مرکزیت یافتن میتواند شامل تنفس عمیق، مدیتیشن، دعا، یا حتی چند لحظه سکوت قبل از شروع کار باشد. هدف این فصل این است که به ما بیاموزد چگونه در حالی که دستانمان مشغول کار با درد و رنج است، دلمان آرام و پاهایمان روی زمین محکم باشد.
جمعبندی
کتاب Trauma Stewardship با پیامی از امید و مسئولیتپذیری به پایان میرسد. لورا ون درنوت لیپسکی یادآوری میکند که ما مجبور نیستیم بین سلامتی خود و خدمت به دیگران یکی را انتخاب کنیم. اگر یاد بگیریم که چگونه «امانتدار» خوبی برای رنجها باشیم، میتوانیم ظرفیت خود را برای عشق ورزیدن، تغییر ایجاد کردن و زندگی کردن افزایش دهیم. او ما را دعوت میکند تا میراثی از خود بر جای بگذاریم که سرشار از خرد و حضور باشد، نه فرسودگی و تلخی.
چرا خواندن این کتاب برای کوچها مفید است؟
اگرچه این کتاب مستقیماً به عنوان یک کتاب درسی کوچینگ نوشته نشده است، اما برای هر کوچ حرفهای، منتور، مدیر منابع انسانی و رهبری که میخواهد در حرفه خود پایدار و اثرگذار بماند، یک ضرورت مطلق است.
- حفاظت از ابزار کار (خودِ کوچ): در حرفه کوچینگ، ابزار اصلی تغییر، خودِ شما و کیفیت حضور شماست. اگر این ابزار به دلیل مواجهه مدیریتنشده با تروما کدر شود، اثربخشی شما از بین میرود. این کتاب راهنمای نگهداری از این ابزار است.
- تشخیص زودهنگام: با دانستن ۱۶ نشانه هشدار، میتوانید قبل از رسیدن به نقطه فروپاشی، خودتان را ارزیابی کنید و مسیر را اصلاح نمایید.
- مدلسازی برای مراجع: مراجعان شما اغلب با چالشها و فشارهای مشابهی روبرو هستند. وقتی شما مدیریت تروما را تمرین میکنید، ناخودآگاه این آرامش و تعادل را به جلسه کوچینگ میآورید و الگویی زنده برای مراجع میشوید.
- اخلاق حرفهای: فعالیت در زمانی که دچار کرختی عاطفی یا بدبینی شدهاید، میتواند ناخواسته به مراجع آسیب بزند. این کتاب به شما کمک میکند تا از نظر اخلاقی مسئولیتپذیر باقی بمانید.
- عمق بخشیدن به حضور: تمرینات فصلهای مربوط به «جهتها»، مستقیماً مهارتهای اصلی کوچینگ مانند گوش دادن فعال، پرسشگری قدرتمند و ایجاد فضای امن را تقویت میکند.
خواندن این کتاب به شما کمک میکند تا همانطور که ای. بی. وایت آرزو داشت، هم از دنیا لذت ببرید و هم در مسیر اصلاح آن گام بردارید.


