صحبت از همدلی زیاد است: در خانواده، در محل کار، در کوچینگ و رهبری. اما وقتی میگوییم «با او همدلی کردم»، دقیقاً چه اتفاقی افتاده است؟ آیا فهمیدیم او چه حسی دارد، یا همان حس را خودمان هم تجربه کردیم، یا خواستیم کمکش کنیم؟ کتاب «همدلی: از ادراک تا درک و احساس هیجانات دیگران[1]» با نگاهی علمی به این پرسشها میپردازد.
این کتاب در سال ۲۰۲۳ در مجموعه Elements in Perception انتشارات دانشگاه کمبریج منتشر شده است. نقطه شروعش یک ادعای ساده است: ادراک، پیشنیاز همدلی است. نویسندگان مثالی میزنند: زنی گریان همسر سربازش را در آغوش گرفته است. اگر این صحنه در فرودگاه و پس از بازگشت همسر از یک مأموریت طولانی باشد، اشکها از شادیاند. اگر در قبرستان باشد، از سوگ. چهره یکی است؛ چیزی که فرق میکند، بافت موقعیت است. و این رابطه دوطرفه است: هرچه با کسی بیشتر همدلی کنیم، دردش را بزرگتر میبینیم و بیشتر حاضریم کمکش کنیم. نویسندگان در این کتاب همدلی را به اجزایش تجزیه میکنند و انواع آن را معرفی میکنند تا خواننده بتواند بین فهمیدن احساس دیگری با شریک شدن در آن فرق بگذارد و هر کدام را جداگانه تقویت کند. در ادامه به بررسی باورهای رایج در خصوص همدلی میپردازد مثل: «خودت را جای او بگذار» بهترین راه فهمیدن دیگری است، یا اینکه زنها ذاتاً خیلی همدلترند.

در نهایت محدودیتهای همدلی را نشان میدهد و اینکه همدلی بیطرف نیست و تحت تأثیر شباهت، گروه، خستگی و قضاوتهای ما قرار میگیرد.
این کتاب مروری فشرده بر پژوهشهای روز است. از آزمایشهای رفتاری تا تصویربرداری مغزی و هوش مصنوعی همدل.
معرفی نویسندگان
کتاب حاصل کار سه پژوهشگر دانشگاه عبری اورشلیم است: شیر گنزر (Shir Genzer)، یوآد بن ادیوا (Yoad Ben Adiva) و آنات پری (Anat Perry). آنات پری نویسنده مسئول کتاب است و پژوهشهای آزمایشگاه او، از جمله مطالعات «دقت همدلانه» و نقش بازخورد در فهم دیگران، در جایجای کتاب آمده است.
این سه نفر در مرز روانشناسی اجتماعی و علوم اعصاب کار میکنند. برای همین، کتاب هم به رفتار آدمها در موقعیتهای واقعی میپردازد و هم به آنچه در مغز رخ میدهد. کتاب بخشی از مجموعهای است که جیمز انس، استاد دانشگاه بریتیش کلمبیا، ویراستاری میکند و هدفش مرور فشرده و بهروز یک موضوع پژوهشی است.
مروری بر فصلهای کتاب
فصل ۱: مقدمه — سه چهره همدلی
فصل اول همدلی را اینطور تعریف میکند: توانایی فهمیدن حالت هیجانی دیگری و احساس کردنِ مشابه آن. همدلی به ما کمک میکند دیگران را بفهمیم، رابطه نزدیک بسازیم و نگه داریم، و مهمتر از همه به دیگران کمک کنیم. نویسندگان سه مؤلفه برای آن برمیشمارند:
- همدلی شناختی: تشخیص و فهم هیجان دیگری («میفهمم چه حسی داری»).
- همدلی عاطفی: شریک شدن در هیجان دیگری، در حالی که مرز «من» و «او» حفظ میشود («با تو حسش میکنم»).
- همدلی انگیزشی: میل و اراده برای همدلی کردن و مراقبت.

نکته مهم فصل این است که همدلی پرهزینه است. پژوهشها نشان میدهند وقتی انگیزه کافی نداریم، اغلب از همدلی کردن طفره میرویم؛ توانایی همدلی با تمایل به همدلی یکی نیست. در موقعیتهای واقعی هم همدلی شناختی و عاطفی معمولاً با هم کار میکنند و بر هم اثر میگذارند.
فصل ۲: همدلی شناختی — چطور احساس دیگران را میخوانیم؟
این فصل نشان میدهد چهره بهتنهایی منبع قابلاعتمادی نیست. در یک پژوهش، چهره خانوادههایی که پس از مدتها با سرباز بازگشته دیدار میکردند، بدون دیدن بافت موقعیت، منفی ارزیابی شد. وقتی بینندهها موقعیت را دیدند، درست تشخیص دادند که آن آدمها خوشحالاند. صداهای هیجانی مثل جیغ یا آه هم همینطورند: بدون بافت، هم شادی شدید و هم درد شدید منفی به نظر میرسند.
برای سنجش واقعیتر، پژوهشگران از «دقت همدلانه» استفاده میکنند. در این روش، گوینده داستانی از زندگیاش تعریف میکند و لحظهبهلحظه میگوید چه حسی داشته است. شنونده هم حدس میزند و این دو با هم مقایسه میشوند. یافته کلیدی: در گفتوگوی کوتاه با یک غریبه، کلمات و لحن صدا بیشترین سهم را در فهم دقیق دارند و دیدن چهره، وقتی صدا را میشنوید، چیز زیادی اضافه نمیکند.
مهمترین یافته این فصل درباره یادگیری است. در یک آزمایش، گروهی که پس از هر حدس میفهمیدند گوینده واقعاً چه حسی داشته، از گروهی که فقط سعی میکرد «خودش را جای او بگذارد» دقیقتر شدند. پیام نویسندگان این است: بهجای دیدگاهگیری (perspective-taking)، دیدگاه بگیرید (getting perspective)؛ یعنی بپرسید. دوستان نزدیک هم از غریبهها و زوجها از دوستان دقیقترند؛ زمان و کیفیت رابطه هر دو مهماند.
فصل ۳: همدلی عاطفی — احساس کردن با دیگری
همدلی عاطفی یعنی هیجانی مشابه دیگری را تجربه کنیم. نویسندگان آن را از سه مفهوم نزدیک جدا میکنند. سرایت هیجانی همان حس است اما بدون مرز «من» و «او». شفقت پاسخی دیگرمحور و گرم است که ما را به کمک کردن میکشاند. پریشانی شخصی پاسخی خودمحور است؛ آنقدر ناراحت میشویم که برای آرام کردن خودمان از موقعیت فرار میکنیم.
پژوهشها نشان میدهند درد خودمان و همدلی با درد دیگران به هم گره خوردهاند. مسکنی مثل استامینوفن و حتی قرص دارونمایی که فکر کنیم مسکن است، همدلی با درد دیگران را کم میکند. همزمانی ضربان قلب و واکنشهای بدنی میان زوجها نیز با کیفیت بهتر رابطه و حتی سلامت و طول عمر ارتباط دارد.
بافت و زمینه ارتباط درهمدلی عاطفی هم تعیینکننده است. ما با کسی که نزدیک یا شبیه ماست بیشتر همدلی میکنیم و با کسی که موقعیت بالاتری دارد، به او حسادت میکنیم یا او را ناعادل میدانیم، کمتر. حالت خود ما هم اثر دارد: در یک مطالعه، پزشکان پس از شیفت شب همدلی کمتری با درد بیماران داشتند و مسکن کمتری تجویز کردند. کاهش همدلی عاطفی در کادر درمان همیشه بد نیست؛ پریشانی کمتر میتواند ذهن را برای تصمیم درست آزاد کند و جلوی فرسودگی را بگیرد.
فصل ۴: شبکههای مغزی همدلی
بیشتر پژوهشهای این حوزه با fMRI انجام شدهاند. این دستگاه فعالیت عصبی را مستقیم نمیبیند، بلکه تغییر جریان خون را در نواحی مختلف مغز میسنجد. فراتحلیلها نشان میدهند همدلی شناختی بیشتر با بخشهای جلویی مغز (OFC، vmPFC و dmPFC)، محل اتصال گیجگاهیآهیانهای (TPJ)، پیشگوه (precuneus) و شکنج فوقحاشیهای (SMG) همراه است. این نواحی معمولاً در فکر کردن دربارهی ذهن و نیت دیگران و جدا کردن «حس من» از «حس او» نقش دارند. همدلی عاطفی بیشتر با اینسولای قدامی (AI)، سینگولیت میانی قدامی (aMCC)، شکنج پیشانی تحتانی (IFG)، مغز میانی و ناحیهی حرکتی مکمل (SMA) همراه است. اینها نواحی حس کردن حالتهای بدن، تجربهی ناخوشایندی و شبیهسازی درونی حالت دیگریاند. چند ناحیه هم بین هر دو مشترک است که کتاب احتمال میدهد هستهای برای پردازشهای اجتماعی کلیتر باشد.
| نوع همدلی | نواحی مغزی که کتاب نام میبرد | این نواحی معمولاً در چه کاری نقش دارند؟ |
| شناختی (فهمیدن) | بخشهای جلویی مغز: قشر اوربیتوفرونتال (OFC)، قشر پیشپیشانی میانیشکمی (vmPFC) و پیشپیشانی میانیپشتی (dmPFC)؛ محل اتصال گیجگاهیآهیانهای (TPJ)؛ پیشگوه (precuneus)؛ شکنج فوقحاشیهای (SMG) | فکر کردن درباره ذهن و نیت دیگران، تشخیص اینکه این حس مال من است یا مال او، و دیدن موقعیت از زاویهای غیر از زاویه خودمان |
| عاطفی (حس کردن) | اینسولای قدامی (AI)؛ قشر سینگولیت میانی قدامی (aMCC)؛ شکنج پیشانی تحتانی (IFG)؛ مغز میانی؛ ناحیه حرکتی مکمل (SMA) | حس کردن حالتهای درونی بدن، تجربه ناخوشایندی و درد، و شبیهسازی درونی حالت چهره و حرکات دیگری |
| مشترک بین هر دو | قشر سینگولیت قدامی پشتی (dACC)، aMCC، SMA، اینسولای قدامی یا تالاموس میانیپشتی | به گفته کتاب، احتمالاً یک «شبکه هستهای» برای پردازشهای اجتماعی کلیتر |
مهمترین یافتهی فصل از آزمون «دقت همدلانه» در دستگاه اسکن آمده است. در یک مطالعه، فعالیت هر دو شبکه پیشبینی میکرد آدمها حال گوینده را چقدر درست میفهمند. در مطالعهی دیگری هر دو شبکه فعال شدند، اما فقط فعالیت نواحی شناختی با دقت فهم ارتباط داشت. یعنی همحس شدن بهتنهایی تضمین نمیکند که حال دیگری را درست فهمیدهایم.
وقتی خودمان درد میکشیم، مجموعهای از نواحی به نام «ماتریس درد» فعال میشود. با دیدن درد دیگری هم بخشهایی از همین مجموعه فعال میشود. کتاب هشدار میدهد این فعالیت ممکن است فقط نشانهی توجه یا برانگیختگی باشد. پس نمیشود از روشن شدن یک ناحیه نتیجه گرفت کسی همدلتر است؛ به این خطا «استنباط معکوس» میگویند.
در EEG هم دو نشانهی مرتبط با همدلی دیده شده است: فرونشستن ریتم «مو» در قشر حسیحرکتی، و پاسخهای دیرهنگام مغز (P3 و LPP). نقش دقیق هیچکدام هنوز قطعی نیست. نتیجهی کتاب این است که مغز هم شبکهای برای فهمیدن دارد و هم شبکهای برای همحس شدن. این دو با هم کار میکنند، اما درست فهمیدن بیشتر به شبکهی شناختی وابسته است.
فصل ۵: تفاوتهای جنسیتی
آیا زنان همدلترند؟ پاسخ کتاب این است: بستگی دارد چطور بسنجیم. در پرسشنامههایی که افراد خودشان را توصیف میکنند، تفاوت به نفع زنان بزرگ است. در آزمونهای تشخیص هیجان از چهره، تفاوت کوچک تا متوسط است. در واکنشهای بدنی هیچ تفاوتی دیده نشده و در آزمونهای طبیعیتر دقت همدلانه هم تفاوت معناداری پیدا نشده است.
یافته جالبتر درباره انگیزه است. وقتی به شرکتکنندگان گفته شد توانایی همدلیشان سنجیده میشود، یا مهارت همدلی زنان به چالش کشیده شد، زنان دقیقتر عمل کردند. یعنی بخشی از تفاوت به نقشهای جنسیتی و انتظارات اجتماعی برمیگردد. نویسندگان نتیجه میگیرند که احتمالاً مزیت کوچکی برای زنان وجود دارد، اما علت آن، ذاتی یا اجتماعی یا هر دو، هنوز روشن نیست.
فصل ۶: سوگیریها و محدودیتهای همدلی
این فصل یادآوری میکند که همدلی مثل دوربین بیطرف نیست. پل بلوم، روانشناس سرشناس، به همین دلیل کتابش را «علیه همدلی» نامید و هشدار داد تصمیمهای مهم را فقط بر پایه همدلی عاطفی نگیریم. نویسندگان سه سوگیری اصلی را شرح میدهند:
- سوگیری خودمحورانه: حال دیگران را با حال خودمان میسنجیم. دیدگاه خودمان بیزحمت در ذهن میآید، اما دیدن از چشم دیگری تلاش میخواهد؛ بهویژه وقتی چیزی که برای ما خندهدار است برای او آزارنده باشد.
- سوگیری درونگروهی: با همگروههای خودمان، از همنژاد و همملیت تا هواداران همان تیم ورزشی، بیشتر همدلی میکنیم. این یافته در فرهنگهای مختلف تکرار شده و حتی در فعالیت مغز دیده میشود.
- طبقه اجتماعی: افراد طبقات پایینتر در تشخیص هیجان دیگران دقیقترند، چون بیشتر به محیط بیرونی و آدمهای اطراف توجه میکنند.
خبر خوب این است که این سوگیریها را میشود کم کرد: با آگاهی از آنها، داشتن انگیزه برای تغییر، گرفتن بازخورد، این باور که ظرفیت همدلی محدود نیست، و حتی درگیر شدن با هنر.
فصل ۷: همدلی در شرایط بالینی
فصل هفتم نشان میدهد مطالعه اختلالهای روانی به فهم اجزای همدلی کمک میکند، چون هر شرایط یکی از اجزا را بیشتر درگیر میکند. بعضی حالتها موقتیاند و بعضی پایدار:
| شرایط | الگوی همدلی بر اساس پژوهشها |
| افسردگی (موقتی) | پریشانی شخصی بیشتر؛ فهم و همراهی با هیجانهای مثبت دیگران سختتر |
| اضطراب اجتماعی (موقتی) | حساسیت زیاد به نشانههای ظریف و همدلی عاطفی بالا، اما تفسیرهای اغراقآمیز و گاه نادرست |
| اوتیسم | دشواری بیشتر در همدلی شناختی (فهم دقیق هیجان دیگری)؛ همدلی عاطفی نسبتاً حفظشده |
| اسکیزوفرنی | نقص پایدار در تشخیص هیجان و همدلی؛ بحث بر سر اینکه هر دو جزء آسیب میبینند یا فقط جزء عاطفی |
| سایکوپاتی | به نظر برخی پژوهشگران، نقص در همدلی عاطفی |
دو نکته این فصل فراتر از بالین هم کاربرد دارد. اول، ویژگیهای اوتیستیک یک طیف است و در افراد عادی هم سطوح بالاتر این ویژگیها با دقت همدلانه کمتر همراه است. دوم، مسئله همدلی دوگانه: همانقدر که افراد اوتیستیک در فهم دیگران دشواری دارند، دیگران هم در فهم افراد اوتیستیک مشکل دارند. همدلی خیابانی دوطرفه است.
فصل ۸: آینده پژوهش همدلی
فصل هشتم مسیرهای آینده را ترسیم میکند:
- حواس دیگر: بوی عرق فردی که استرس را تجربه کرده، واکنش همدلانه بیشتری برمیانگیزد و بوی عرق در حال تماشای ویدئوی شاد، چهره بوکننده را شادتر میکند. تماس ویدئویی این نشانهها را منتقل نمیکند.
- تفاوتهای فردی و فرهنگی: کسانی که خواهر یا برادری با ناتوانی دارند، همدلی و رفتار کمککننده بیشتری نشان میدهند. این یعنی همدلی آموختنی است. آدمها هم برای خواندن هیجان به جاهای مختلفی نگاه میکنند، چشم یا دهان یا بدن، و هر کدام میتواند به همان اندازه دقیق باشد. بیشتر پژوهشها هنوز روی جوامع غربی انجام شده است.
- ابزارهای محاسباتی: مدلسازی ریاضی و یادگیری ماشین برای پیشبینی رفتار همدلانه. مثلاً مدلی توانست از فعالیت عضلات صورت با دقت ۷۰ درصد تشخیص دهد فرد در حال همدلی شناختی است یا عاطفی.
- هوش مصنوعی همدل: ماشینها بهزودی میتوانند هیجان را تشخیص دهند و همدلی را قانعکننده «نشان» دهند؛ این در پزشکی از راه دور مفید است، اما پرسشهای اخلاقی جدی دارد: دستکاری احساسات، حریم خصوصی، کمارزش شدن همدلی انسانی، و اینکه مسئولیت آسیبها با کیست.
نویسندگان در پایان این فصل از حرکت به سمت پژوهشهای طبیعیتر، مثل واقعیت مجازی و ابزارهای همراه، و همکاری آزمایشگاهها برای نمونههای بزرگتر دفاع میکنند.
فصل ۹: نتیجهگیری
فصل پایانی پیام کتاب را جمع میکند: همدلی بخش جداییناپذیر زندگی روزمره است. ما فقط دیگران را نمیفهمیم، اغلب «با» آنها حس میکنیم و همین ما را به کمک کردن میکشاند. اما همدلی سوگیری دارد: با نزدیکان و شبیههایمان بیشتر همدلی میکنیم و حالت بدنیمان، مثل خستگی و بیخوابی، بر آن اثر میگذارد. هرچه این سازوکارها را بهتر بشناسیم، مداخلههای مؤثرتری برای تقویت همدلی، هم در جمعیتهای بالینی و هم برای عموم مردم، ساخته میشود.
جمعبندی
پیام اصلی کتاب این است که همدلی یک توانایی واحد و ثابت نیست. ترکیبی از فهمیدن، حس کردن و خواستن است که به بافت، رابطه، حالت بدنی و سوگیریهای ما بستگی دارد. همین یعنی میشود آن را بهتر کرد. مهمترین درس کاربردی کتاب شاید این باشد: برای فهم دیگری، بهجای حدس زدن از جای خودمان، از خود او بپرسیم و به پاسخش گوش دهیم.
[1] Empathy: From Perception to Understanding and Feeling Others’ Emotions



